تبليغاتX
پروانه ی مهاجر

سلام

از چند روز پیش بچه های بسیج توی محوطه داربستی رو بپا کرده اند

 و دارند هر روز قشنگترش می کنند

نمایشگاه به مناسبت دفاع مقدس و شهدا

هر دفعه که دارم میام سرکار یا میرم خونه اونا رو میبینم و حسرت میخورم

ولی چیکار کنم با این همه مشغله ای که من دارم مگه وقت می کنم برم کمکشون

دیروز رفتم حداقل یه خسته نباشید بهشون بگم

دخترا با چادرها و مانتوهایی که سرتا پا گلی شده بود مشغول کار بودند

این دفعه چند تا عکس هم میگیرم براتون میارم

دخترایی که احتمالا توی خونه شون حاضر نیستند

 جورابشون رو هم خودشون بشورن برای شهدا حاضرند این همه مایه بذارند

دیروز تا ظهر مهمان داشتیم بعد ازظهر هم خیلی خسته بودم

عصری اومدم اتاق کارم تا کمی از کارهای عقب افتاده را انجام بدم

دیدم هنوز بچه ها مشغولند

خسته نباشیدی گفتم و یکی دو تا پیشنهاد دادم خوششون امد

اره دیگه ما فقط پهلوون حرفیم

بعد از دو سه ساعت داشتم برمیگشتم خونه ساعت نه و نیم بود

هنوز بچه ها داشتند کار می کردند

راه و رسم شهدا بر زمین نمی ماند

فقط امثال من توفیق پیدا نمی کنند

گویا دوستان شهدا امروز این جوانها هستند نه امثال من

----------------------------------------

راستی مواظب سلامتی خودتون هستید؟

میدونید تعداد دیابتی ها روز به روز داره زیاد میشه؟

تا ماشین جلوی ساختمون ایستاد رفتم پایین استقبال مهمان ها

همه پیاده شدند ولی مادر مهمان ها به زحمت و با کمک همسرش پیاده شد

سالها بود ندیده بودمشان

زن و شوهری که تا همین چند سال پیش سُر و مُر و گنده بودند

الان به زحمت راه میرن بندگان خدا سن زیادی هم ندارند

خانمی که شاید هنوز 50 سال هم نداره

به زحمت پله ها را به کمک دخترش بالا اومدند

فشار سنج اوردم و فشارش را گرفتم

18 روی 15 ضربان هم بالای 100 !!!

دندان هاش به هم می خورد و علائم تشنج

حسابی هول کردم

گرچه سعی کردم خودش متوجه نشه

این موبایل ها هم در مواقع لازم اصلا به درد نمی خورند

هر چی شماره خانمم رو میگیرم که ازش مشورت بگیرم نمیشد

باید سریع می بردیمش اورژانس

ولی مگه میتونست راه بره

گفتم بدبخت شدیم الانه که سکته کنه بنده خدا

خلاصه با راهنمایی خانومم قرص فشار دادیم و بعد نیم ساعت بهتر شد

ولی من تا غروب سرم درد می کرد

حالا این بنده خدا با این حال و روز 500 کیلومتر راه اومده که پسرش رو که سربازه و تازه ده روزه که اومده خدمت ببینه!!!!

نگو پسرشون هر روز چند بار خونه این خواهر و اون خواهر زنگ میزنه که زود باشید بیایید ملاقات من!!!

بخدا ما هم جوون بودیم دوران جنگ رفتیم جبهه اینطوری نکردیم

حالا ایشون جایی اومده سربازی که صبح ها بهشون هلیم میدن!!!

هیچی بندگان خدا یک شب موندند منم تلفنی هماهنگ  کردم یکی از دوستان چند ساعتی مرخصی برای این دردونه دادند اومد موند پیش پدر مادرش

فردا زود می خواستند برند با کلی زحمت نگهشون داشتم بردمشون طاق بستان

یک صفایی کردند بندگان خدا که نگو

همون خانم مریض دیروزی لنگان لنگان راه می رفت و می گفت عجب جای باصفاییه

شوهرش هم که اهل شعر و تاریخ بود کتیبه ها رو می خوند و صفا می کرد

 

چقدر پرچونگی کردم امروز

ببخشید دیگه وقتی حرف حساب ندارم مجبورم آسمون ریسمون کنم

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 11:2 قبل از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

چقدر دلم برای نوشتن برای شهدا تنگ شده است

چقدر دلم برای نوشته های ساعت ۳ صبح تنگ شده است

چقدر برای دل صاف و چشمهای بارانی ام دلم تنگ شده است

اصلا آپلود عکس هم یادم رفته بود

چه برسد به نوشتن های آسمانی

چیزهایی که بیش از همه خودم از آن ها استفاده می کردم و لذت می بردم

امروز دوباره شروع کردم

از خود بچه ها می خواهم که مرا برگردانند

شما هم برایم دعا می کنید؟

پس از مدتها این عکس را آپلود کردم

چند تا از عزیزان نوشته بودند اسامی شهدا دیده نمیشه

مجبور شدم قالب رو عوض کنم تا درست بشه

----------------------------------------

سلام بر همه رزمندگان و شهدا و دوستان شهدا

هفته دفاع مقدس گرامی باد

اینجا سر بزنید چشمتان به جمال چند شهید روشن شود

http://hossin.mihanblog.com

-----------------------------------------------

عیدتان مبارک عزیزان

مراقب باشیم ممکن است با جمله ای عزیزی را برنجانیم

سنجیده حرف بزنیم - اول خودم را می گویم بعد شما را !!

البته اول هم به خودم میگویم و آخر هم به خودم !

از عزیزانی که به حرفی نسنجیده رنجیده اند میخواهم به حرمت عید حلالم کنند

التماس دعا

----------------------

اینجا نماز عید زیر باران عجب چسبید

یا روزهای جوانی افتادم که زیر باران می رفتم

هوا بهاری است نه پاییزی

هنوز برگها سبزند ولی باران می بارد و رعد میغرد

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |
بسم الله الرحمن الرحیم

وجوه یومئذ ناعمه

لسعیها راضیه

فی جنه عالیه

لا تسمع فیها لاغیه

فیها عین جاریه

فیها سرر مرفوعه

و اکواب موضوعه

و نمارق مصفوفه

و ضرابی مبثوثه

----------------------------------------

ای روان مطمئن اینک بیای

از در پروردگار خود در آی

تو از او خشنود از لطفی که کرد

او زتو خشنود سوی اش بازگرد



+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 8:46 قبل از ظهر |
/**//* /*]]>*/ عاشق دلباخته سرخم باد سلامت که به من راه نمود ساقی باده به کف جان من آگاه نمود خادم درگه میخانه عشاق شدم عاشق مست مرا خادم درگاه نمود سر و جانم به فدای صنم باده فروش که به یک حرعه مرا خسرو جم جاه نمود ماه رخسار فروزنده ات ای مایه عیش بی نیازم به خدا از خور و از ماه نمود برگ سبزی ز گلستان رخ ات بخشودی فارغم از همه فردوسی1 گمراه نمود با که گویم غم آن عاشق دلباخته را که همه راز خود اندر شکم چاه نمود 1-     فردوس به معنی بهشت "فردوسی " یعنی بهشتی، اهل بهشت 2-     شاعر : پیرمان حضرت روح الله
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |

سلام عزیزانم

بدون هیچ دخل و تصرفی بخوانید نوشته های زائر کربلای ایران را

------------------------------------

  • دل نوشته های یک مسافر *
  • داری تو یه مسیر خدایی به سوی خدا میری
  • مبدا مشخص   مقصد با خداست ....
  • کرمانشاه
  •  حمیل
  • دو کوهه
  • شوش
  • هویزه

 

اما هویزه؟!

 

داری کم کم بوی خدا رو حس میکنی، بوی بهشت، بوی ...

 

توی دلم می گفتم کاش زودتر برسم، وقتی رسیدم چی دیدم ... ؟!

بیابانی خشک و صاف حتی دیدن یک درخت مثل لنگه کفشی بود در بیابان

 

اما چه صفایی دارد این دشت خدایی

انگار حرم شهدا تو رو مثل یک آهنربا به سمت خودش می کشه

 

....

 

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 11:54 قبل از ظهر |
یک کامنت قشنگ از مهاجر سبز

سلام

یک آنتی ویروس قوی بگذارید روی دلتان

...نکند اطلاعاتتان آلوده شود ...

دیتاهایتان را روی یک هارد دیسک خارجی سیو کنید

یا بک آپ بگیرید موظب باشید

همه ما به این اطلاعات احتیاج داریم ...

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت 4:13 بعد از ظهر |
سلام عزیزانم مدتی اینترنت قطع بود مودمم سوخته بود مدتی هم خودم قطع بود شاید هم سوخته بودم نمیدانم ولی ببخشید اگر نگرانتان کردم شکر ملالی نیست جز دوری شما محتاج دعایتان هستم به زودی می نویسم انشا الله
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 10:50 بعد از ظهر |

سلام

امروز وقتی پرده را کنار زدم دیدم درخت بادام حیاط شکوفه داده

ای جماعت خوابیده ها دارن بیدار می شن

مرده ها دارن زنده می شن

خدایا ما را بیدار کن

خدایا ما را زنده کن

-----------------

نماز که تمام میشود دستم را دراز می کنم

دستهایم را در دستهایش می گیرد و می فشارد

و ول نمی کند

یاد صابر می افتم

چه پیرمرد با صفایی است

دیروز برای ورزش نماند

امروز هم سر نماز نبود

نگرانش شدم

دعایش کنید

و دعایم کنید نیز

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |

سلام عزیزانم

این نوشته زیبا را داشته باشید تا انشا الله من هم قلمم را جوهر کنم بنویسم

این روزها کسی به شدت دعایم می کند.... کیست؟؟ نمیدانم!!

همین اندازه می دانم که عنایتهایی می رسند که شرمنده ام می کنند

یکی از این عنایت ها همین نوشته است

---------------------------------

آدم ها قلم های رو به آسمانند درست مثل خود نویس که در انتهای خود دو چشمه

جوشان جوهر دارد ما هم دو چشم داریم که تحت جاذبه آسمان جوهر وجودمان

(اشک ) را به بیرون می افشاند ... چرا نمی نویسید ؟

ما حسینی داریم که همواره چشمه هایمان را جوشان می دارد

.... آه .... آه .... آه

.... وا عطشا گفت که ما اشک افشان بمانیم .

برادر جوهر قلم گوهر من و شماست ...

می دانید چرا گاهی قلم هایمان خشک می شود ....

وقتی سر قلم  بر عکس جاذبه بماند جوهر آن به هرز می رود ...

و قلم خشک می شود ...آهسته آهسته ....

 گاهی هم ننوشتن و فراموشی ....

ما آدمها قلم هایی هستیم که اگر بر عکس جاذبه آسمان نمانیم و جاذبه زمین ما را

به هرز نبرد همواره نویساییم ...جو هر ما تمام نمی شود که گوهرمان وصل به

بینهایت است ...

اگر شب را دریابیم روزها قلم هایی هستیم دایم در حال نوشتن ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 13 بهمن1387 و ساعت 5:6 بعد از ظهر |

سلام

می گویم جوجه امروز مهد قران چی یاد گرفتی؟

دهانش را می آورد در گوشم و می گوید:

سوره غررش!!!

می گویم : همان سوره رعد؟

میگوید:

نه سوره غررش

میخواند : لایلاف قریش ....

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 22 دی1387 و ساعت 8:22 قبل از ظهر |

سلام

چند دقیقه ای برف بارید ولی بعد پشیمان شد

نزدیکترین محله به دانشکده شاطر آباد است

درست روبروی دانشکده اون طرف اتوبان

گاهی برای خرید و برای اینکه یادم نرود کجا زندگی می کنیم

سری میزنم

خانه های ۳۰-۴۰ متری و بدون حیاط

لباس هایشان را هم در کوچه آویزان می کنند

نمیشد راه رفت به قدری گل بود

۳۰ سال از انقلاب می گذرد

شایسته است اینگونه؟

در اتاق را قفل می کنم تا بتوانم سوال طرح کنم

.....

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در شنبه 21 دی1387 و ساعت 11:1 قبل از ظهر |

سلام بر سید الشهدا و یاران باوفایش

ای کاش می شد همیشه خودمان باشیم

و مجبور نباشیم این همه ملاحظه کنیم

که اگر این حرف را بگوییم به کی بر می خورد

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 3:41 بعد از ظهر |

به نام خدای شهدا

سلام عزیزانم

این اشعار زیبا را خانم نفیسه علمی نیک

فرزند عزیز سردار سبز

سلدوز شهید رجبعلی علمی نیک

 سروده است

----------------------------------------

اینجا زمین

ایران

قطعه ای از خاک اذربایجان

اینجا مردمانش عشق را با هیچ معاوضه نمی کنند

با همه ی دنیا هم ...نیز

اینجا عشق گران است

*

اینجا زمین

ایران

قطعه ای از خاک آذربایجان

نقده

زمان:59جمعه ای به رنگ خون

سرخ ، پر طپش

اینجا عشق گران اسن و آنرا به هر بی سر و پائی نمی دهند

اینجا سینه ها کانون اتش است و

چشمها چشمه ی شرر

اینجا چهره ها نقاب ندارند و

ادمها ادمک نیستند

اینجا حتی مترسکها هم دل دارند

سرخ ، پر طپش

نه ! اینجا جبهه نیست

آخر مین ندارد

خمپاره وموشک ندارد

اما دود دارد

باروت دارد

شجاعت دارد

و انسوتر ...حرامی هم

اینجا نقده 59 است

*

اینجا مردانش همه حبیبند و قاسم و ابراهیم

اینجا زنانشان بیل دارند و

عشق را با ان توی گونی می ریزند و

جلوی در خانه ها سنگر می سازند

اینجا عشق را با پای خود به مسلخ می برند وسر می برند

اینجا دل را نارنجک وار به کمر می بندند و

جلوی حرامیان بیگانه می ترکانند

اینجا نقده 59

زمان : جمعه

جمعه ای به رنگ خون

سرخ ...پر طپش

*

اینجا انقدر علی دارد که رجبعلی در میانشان گم است

اینجا انقدر نور دارد که دره دره شقایق را نور باران می کند

اینجا آنقدر دلاور دارد که لفظ شیر برایشان کم است

اینجا انقدر حماسه دارد که صد کتاب تاریخ را پر می کند

*

حرامیان اینجا – نقده 59 – به نوزادان درون بطنها و

زنان میان میان کشتزارها هم رحم نمی کنند

حرامیان اینجا دل دارند

اما نمی طپد

دست دارند

اما با سوراخی در میان

به قدر یک سکه

یک سکه حرام

حرامیان اینجا – نقده 59- برای یک سکه سر می برند

اینجا زمین

ایران 59

خاک گلگون نقده

نقدهی به رنگ خون

سرخ ...پر طپش

*

اینجا اسمانش عطر قربانگاه دارد

اینجا خاکش رنگ صحرای مناست است

ریگش هم زیر نور ماه ، سرخ می درخشد

یاقوت وار

اینجا نارنجک نارنجک دل ترکیده

گونی گونی عشق سوراخ شده

خنجر خنجر حنجر بریده

علی علی رجبعلی داده

در دل شعبان ، شعبان به مسلخ فرستاده

تا شده امروز

نقده امروز

*

*

واینک

اینجا نقده است

نقده امروز

سبز ، چون نگینی زمردین

با دلی کبود

نقده امروز رجبعلی ندارد

اما علی زیاد ...زیاد

اینجا امروز همه برادرند وبرابر

آخر دیگر بیگانه و حرامی ندارد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 25 آذر1387 و ساعت 6:59 بعد از ظهر |
سلام عزیزانم
مدیون همه تان هستم
آمده اید و دست خالی برگشته اید
امروز دخترم زینب به عهد هفته گذشته اش وفا کرد
از کلاس که آمدم هوا تاریک شده بود
روی میز کارم نوشته ای بود
با خطی زیبا با مولایش مناجات کرده بود
برای وبلاگ روزهای عاشقی
نشستم و تایپ اش کردم
اشک های پنهان در نوشته اش دل سنگ مرا هم نرم کرد
در غربت و تنهایی و سکوت دانشکده
ساعت 9 شب نوشتم و گریه کردم
آخ که چقدر به این اشک ها نیاز داشتم

شما هم به حال زارم بگریید و دعایم کنید
باور کنید من این قدرها دور و غافل هم نبودم
صدقه بدهید با دعاهایتان به من دست خالی و روسیاه
مدتی است نه شهدا دستی می گیرند که اینجا بنویسم
و نه لیاقت کرم آقا را دارم که در روزهای عاشقی بنویسم
این قضیه آزارم می دهد ... خیلی
-------------------------------------------
السلام علیک یا نورالله الذی لا یطفی

روزها شب می شود و شب به نیمه می رسد

 

دیده بیدارم اما خونین و سوزان

 

می سراید نامت را که چون سپیده بر جبین تار آسمانم می دوزد

 

دیده به سیل اشک می سپارم

 

چه اشکی ....

 

از میان کلمات گداخته ام می جوشد و بر دفتر آتشینم جاری می شود

 

چه اسان بی تو روزگار می گذرانم!!!

 

چه راحت فراموش می کنم که برای چه زنده ام و برای چه زندگی می کنم

 

چرا از یاد می برم که باید چون پروانه بسوزم و پروای سوختن نداشته باشم

 

مولا !

 

مرهم چشم و دل سوخته ام

 

عالم عشق تو چیز دیگری است

 

عالمی که در ان سیر می کنم

 

از یاد می برم همه ی آن چیزهایی این روزها بر قلب ویرانم می گذرد اما ...

 

می دانم همه ی آنچه در قلب من می گذرد در مقابل دردهایی که در دل تو ای نازنین یار اشیان کرده است قطره در برابر دریاست

 

مولای من کاش می شد تمام دردهایت درون قلب حقیر و ویرانم می ریخت

 

دل به سودایت سپرده ام

 

ذهنم در هجوم تاریکی رو به سوی نقطه ای روشن دارد

 

تا روزی پشت این روزهای غبار آلود و بی خورشید فریاد کسی را بشنوم که عمری در طلب اش آواره و سرگردان بودم

 

 

------------------------
من که روسیاهم اینها را دخترم زینب خانم مرادی نوشته
خدا را شاکرم نوکری تایپش را من کرده ام
همین اندازه هم لطف آقا شامل حالم می شود شکرگزارم
آقا جان ممنونم از لطف و کرمتان
اگر لیاقت نوشتن برایتان را ندارم
همین که اجازه می دهید گاهی جاروکش این وبلاگ باشم
سپاسگزارم
اقای من می دانید که چقدر دوستتان دارم
گرچه میدانم و میدانید که بدم
تلاش می کنم شما هم دوستم داشته باشید
کمک می کنید آقاجان؟
دعایم می کنید عزیزان روزهای عاشقی؟!!
آقای من چقدر حرف دارم برایتان بزنم
.....
...........
..................
اگر امان دهد سیل اشک
مولای من چقدر دلم برایتان تنگ بوده و خودم خبر نداشته ام
مولای من!!
انتظار داشتم از مکه که بر می گردم خیلی عوض بشوم
ولی نشده ام
غرق در دنیا و کار و بی خبری از شما
--------------------------------------------------------------
سلام مجدد به محضر شریف همه عزیزانم
گویا شهدا دلشان به حالم سوخت

آخر خیلی مهربان هستند ..... این مطلب را دوست و سرورم مهندس حسین پور برایم فرستاده است
اجر او با خود شهید اسماعیل روحی انشا الله

---------------------------------------

اسماعيل روحي چيانه فرزند حسنعلي و عنير در يازدهم ارديبهشت ماه سال 1338 در خانواده اي کشاورز در روستاي چيانه از توابع شهرستان نقده به دنيا آمد . دوران کودکي را تحت تربيت خانواده مذهبي خود سپري کرد . پدرش بنا بر اصرار اسماعيل در سن هفت سالگي او را در دبستان انوشيروان چيانه ثبت نام کرد . دوره دبستان را تا سال 1351 با معدل بيست و دريافت تشويقنامه از وزير آموزش و پرورش وقت پشت سر گذاشت . مقطع راهنمائي را نيز تا سال 1354 در مدرسه راهنمائي کوروش با رتبه ممتاز به پايان رساند . در اين دوران علاوه بر ياري پدر در کشاورزي ، در کلاسهاي آموزش قرآن با علاقه شرکت مي کرد.  در سنين نوجواني با تدبير ، نوجوانان روستا را به مسجد و حلقه هاي آموزش قرآن سوق مي داد و با رسيدن به سن تکليف شرعي از بانيان اقامه نماز جماعت در مسجد روستا گرديد . پس از دريافت کارنامه دوره راهنمائي براي تحصيل دوره متوسطه راهي شهرستان نقده شد و در هنرستان فني نقده ثبت نام کرد. او هر روز مسير دشوار روستا به شهر را با گاري طي مي کرد . دوران تحصيل دبيرستاني اسماعيل با اوجگيري مبارزات مردم عليه رژيم و حوادث انقلاب اسلامي مصادف گرديد . او به همراه تعدادي از دوستانش در تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام خميني (ره) فعالانه شرکت داشت . اسماعيل روحي در اوج مبارزات مردم براي حضور در تظاهرات به اروميه مي رفت و در روستاي زادگاهش هسته مبارزه عليه رژيم پهلوي را تشکيل داده بود . پس از پيروزي انقلاب در 22 بهمن 1357 ، جوانان روستا را با انديشه هاي امام خميني (ره) و آثار شهيد مرتضي مطهري آشنا مي کرد .

در سال 1359 از هنرستان فني نقده در شاخه الکترونيک برق با رتبه ممتاز موفق به دريافت ديپلم گرديد و بلافاصله به همراه تني چند از دوستانش به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان نقده در آمد و تحت فرماندهي عباس نجفي ، فرمانده سپاه نقده در پاکسازي هاي مناطق پيرانشهر ، اشنويه ، و روستاهاي اطراف نقده از افراد ضد انقلاب فعالانه شرکت کرد . در پاکسازي منطقه قره قصاب که در منطقه کمين و محاصره حزب دمکرات نفوذ کرده بودند ، يکي از نيروهايش به نام محمد اکبري مجروح شد و اسماعيل به ناچار او را کول گرفت و به مسافت دو کيلومتر به حالت سينه خيز از مهلکه نجات داد ، در اثر اين اقدام بازو و زانوهايش جراحت برداشت و دو ميليمتر از استخوانهايش دچار سائيدگي شد و مدت يک ماه در بيمارستان بستري بود . حسن خلق و رفتار شايسته اسماعيل سبب شد به سمت مسئول پرسنلي سپاه نقده منصوب شود و پس از مدتي مسئوليت واحد اطلاعات و معاونت سپاه نقده به او واگذار گردد . در سمت معاونت فرماندهي سپاه نقده با افراد سپاهي بسيار صميمي بود و روحيه جمعي را در بين آنان تشويق مي کرد . در ايام فراغت علاوه بر برگزاري کلاسهاي توجيهي در سپاه نقده براي جوانان و نوجوانان روستاي چيانه ، کلاسهاي آموزش قرآن و نهج البلاغه ترتيب مي داد . در همين دوران با اصرار اطرافيان به خواستگاري دختر عمه اش رفت . خانم کيميا هادي نيا با آشنائي از روحيه اسماعيل با ازدواج با او موافقت کرد او عليرغم بضاعت ناچيز اسماعيل و بعد از فوت مادر همسرش با پذيرش مراسم مختصر عروسي وارد زندگي و منزل پدري اسماعيل شد . او از ابتداي زندگي مشترک مسئوليت نگهداري از برادر معلول و مادر بزرگ نابيناي همسرش را نيز متقبل گرديد .

 اسماعيل روحي در سال 1360 عليرغم مسئوليت سنگين معاونت فرماندهي سپاه نقده ، براي دفاع از تجاوز دشمن بعثي ، دوره اختصاصي فرماندهي و طرح عمليات را گذراند . و پس از آن در سمت فرمانده جبهه سومار مشغول به کارشد. در همين دوره به همراه دوست و همرزمش محمد اکبري در يک عمليات متهورانه تعدادي از نيروهاي خودي را از محاصره نزديک به هفتصد نيروي عراقي نجات داد . در سال 1361 با سمت مسئول واحد اطلاعات و عمليات تيپ عاشورا به همراه 80 نفر به جبهه دزفول اعزام شد و پس از تشکيل لشکر عاشورا مسئوليت طرح و عمليات لشکر را بر عهده گرفت بعد از دو ماه حضور در جبهه دزفول در يک مأموريت شناسائي که بعد از عمليات مسلم ابن عقيل در منطقه تحت کنترل نيروهاي عراقي انجام مي داد مفقود الأثر گرديد .

بنا به روايت همرزمانش ، ارتباط بي سيم اسماعيل با آنان در پشت خط پس از مدتي درگيري به طور ناگهاني قطع شد و خبري از وي به دست نيامد . به روايت ديگر او براي کسب اطلاعات به منطقه تحت کنترل عراقي ها نفوذ کرد و در بازگشت براي تأمين موشک آر پي جي از جمع جدا شد و از آن پس ديگر خبري از وي به دست نيامد . در گزارش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقده به بنياد شهيد که در مورخه 1361/10/20 ارسال شد خبر شهادت سردار اسماعيل روحي چيانه در 12/8/1361 در جبهه سومار اعلام شد . به گفته شهيد مهدي باکري « شهيد اسماعيل روحي در شب قبل از شهادت غسل شهادت کرده و به دستانش هنا بسته بود ».

عمار (محمد امين ) تنها فرزند شهيد اسماعيل روحي 6 ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد .
 
+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |

بسم الله الرحمن الرحیم

دیگر دارد کم کم نوشتن هم یادم می رود

چقدر دلم برای وبلاگم و دوستان عزیزم تنگ شده است

نمیدانم چرا کلاه به این بزرگی سرم رفت و این درس ها را قبول کردم

۳ تا درس با بچه های کارشناسی دارم

و ۳ تا ارشدها

همه وقتم گرفته می شود

دعا کنید بتوانم به درستی ار عهده برایم

بسیار برایم عذاب آور است که سر کلاس آماده نباشم

اصلا نمیتوانم باری به هر جهت کلاس را اداره کنم

دوست دارم کلاسهایم سرشار از انرژی و مفید و به روز باشد

و این همه هفته ام را می گیرد

اینجا راهیان حضور را خیلی دوست دارم سر میزنم و فقط گلی برایشان می گذرام

عزیزانم از طرف من هم بروید و استفاده کنید

از اخلاص شان و نوشته های زیبایشان

---------------

سلام
((قصه، قصه حب است. وقتی تمام زندگی انسان، تمام افکار یک انسان بعد از خدا یک دوست باشد و آن هم دوستی همسنگ تو، قصه قصه فرهاد نیست، افسانه مجنون نیست. قصه لرزیدن قلبی و چکیدن اشکی است. قصه قصه غریبی است با یک آشنا، میان این همه غریبه ها.
این دوستی مثل دوستی خیلیهای دیگر نیست که با هر بادی بر باد رود؛ دوستی ریایی و تظاهر هم نیست؛ دوستی برای دنیا هم نیست، دوستی برای خداست.
وقتی تمام برخوردها و آمد و رفتها برایت دوستی نسازند و همه را غریبه پنداری و آن گاه آن قدر محجوب و افتاده باشی و تشنه یک دوست که او را بیابی و برایش همه دردهایت را بگویی. بالاخره خدا این یکی را آن طور که خودش می خواهد، برایت مهیا می کند)). شهید احمد رضا احدی

 

+ نوشته شده توسط پروانه ی مهاجر در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |