قدر شرايط تان را مي دانيد ؟؟

بسم الله الرحمن الرحيم

اين روزها سرشار از انرژي هستم

مثل اين موشكهايي كه چند روز پيش توي مانور شليك كردند

فقط نياز به سكوي مناسبي دارم تا پرواز كنم

چهل سالگي و اين آرزوهاي بزرگ !؟؟

آخه ميگن : آرزو بر جوانان عيب نيست

يعني بر پيران هست؟ ... عيب را عرض مي كنم

(شد مثل نثر آقاي يزدي)

فكرهايم را كه به سعيد مي گويم

مي خندد و مي گويد : پسر تو عجب تئوريسيني هستي ها !!!

مي ترسم به شما بگويم به من بخنديد

خب بگذريم..........

-------------------------------------------------------

خواهر مهاجرم خواسته است شهادت صابر را بنويسم

 چشم..... فقط اجازه بدهيد كمي بهتر شوم

بقيه اون دختر دانشجويم را چند تا از دوستان خواسته بودند بنويسم

آن هم به چشم

ولي امروز بگذاريد اين يكي را كه داغ تنوري است و تازه نوشته ام ببينيد

و قدر شرايطي را كه در آن هستيد بدانيد

.................

دانشجوي بسيار درس خوان و علاقه مندي است

تعجب مي كنم كه چرا شبانه قبول شده است تابستان ها كارگري مي كند

و طول ترم كار دانشجويي و هر كار ديگري كه بشود

پدر و مادر پيري دارد و از كار افتاده

ساده، باحيا، آرام و سر به زير

باورت نمي شود كه يك پسر است

از حالا خودش را براي امتحان فوق ليسانس آماده مي كند

برادر كوچكترش كه مشكل ذهني دارد

نان خشك جمع مي كند ولي آن قدر مهربان است

كه هر چي درآمد دارد به پدر و مادرش مي دهد

اين پسر دانشجوي من روزه مي گيرد تا كمي پول پس انداز كند

 و براي بچه خواهرش هديه بخرد

او از نخبگان آينده كشور ما خواهد شد... انشا الله

براي پسرم دعا كنيد تا بتواند بار مشكلات را طاقت بياورد

------------------------------------

دخترم وارد اتاق كه مي شود، گويي بابايش هم با او مي آيد

 كه نورش همه جا را پر مي كند و من را وادار..... تا تمام قد به پايش بلند شوم

بعد از كلي صحبت راضي شد كه برايش برنامه ريزي كنيم

تا خودش را برساند. هفته بعد كه مي آمد مي گفت :

تا چند روز بعد از حرف هاي شما خوب بودم ولي حالا باز انرژي ام تمام شده

هفته اي يكبار قرار گذاشتيم تا بيايد و من كمكش كنم تا برنامه ريزي و اجرا كند

كم كم حسابي راه افتاد

درس هايي را كه از آن ها وحشت داشت با نمره هاي خوب گذراند

هر ترم معدلش بيشتر از ترم قبل شد

و من خيالم آسوده

قرار بود براي فوق ليسانس خودش را آماده كند

مدتي بود فقط از دور مي ديدمش

به يكي از بچه ها سفارش كردم كه به دخترم بگوييد بيايد كارش دارم

وقتي آمد بسيار آشفته بود و عصبي

گفتم خب براي امتحان ميخواني يا نه؟

گفت : نه

گفتم چرا باز چي شده؟!!

گفت ديگه خسته شدم !

فقط به خودش گفتم و منتظرم كه يه جوري به من جواب بده

ميخوام ببينم چرا من؟ چرا بايد من اين همه مصيبت بكشم ؟!

مگر يك آدم چقدر تحمل دارد ؟

فقط گوش كردم

اصلا جاي هيچ توصيه و نصيحتي نبود

خب حق داشت

توي روزگاري كه آدم هاي معمولي و با پدر و مادر و ... به زحمت چرخ زندگي رو مي چرخونن

يه دختر و يه مادر تنها و بيمار 20 ساله دارن با مشكلات مي جنگند

..........

براش دعا كنيد

يا علي

گمنام را می شناسی ؟ چفیه یعنی عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

از وقتي كه برنامه ها تحت داس بودند با اينترنت آشنا بودم

و با هزار و يك مصيبت بايد از اينترنت استفاده مي كرديم

ولي از بس سرم به سايت هاي علمي و حشرات گرم بود

 اصلا نميدانستم كه سايت هاي فارسي هم وجود دارند.

تا اينكه يكي از دوستان كه زيادي كامپيوتر بلده بيدمشك آدرسي

 برايم فرستاد كه سايت دارد

من هم هر از گاهي مي رفتم و سلامي مي نوشتم.

بجز من و يكي دوتا از بچه ها كسي را در آنجا نمي ديدم.

يه روز ديدم يه كس ديگري هم نظري داده

خلاصه كنجكاو شدم و رفتم به اون وبلاگ

 و از اونجا به يه جاي ديگه ..

ديدم بابا اينجا براي خودش دنياييه

 تا اينكه به وبلاگي رسيدم كه كلي خواننده داشت

براي هر مطلبش حداقل 70 80 تا نظر

خيلي تعجب كردم

 از شهدا و دوران دفاع مي نوشت.

تمام مطالبش را خواندم كل آرشيوش را هم

فردا و پس فردا باز هم هر وقت اينترنت وصل مي شدم سر مي زدم

ولي مطلب جديد ننوشته بود

خواننده هاي ديگر هم ازش خبري نداشتند.

من هم حسابي ناراحت شدم

و چند تا كامنت شديد الحن برايش گذاشتم

آخه فكر مي كردم يكي از بچه هاي دوران جنگه

 و ما بچه هاي اون دوران هم كه با هم برادر جاني هستيم

 و بدون تعارف

دفعه هاي بعد كلي عصباني شدم

و كلي دعواش كردم

 كه چرا اينقدر خواننده در مورد شهدا داري و نمي نويسي ؟

بازم خبري نشد !

ديگر داشتم مطمئن مي شدم كه شهيد شده

اون روزها مصادف بود با سقوط هواپيماي فرماندهان سپاه در اروميه

براش نوشتم:

 مگر با اونها شهيد شده باشي وگرنه وقتي برگردي كلي دعوات مي كنم

بازم خبري نشد

از سر ناچاري شروع كردم به نوشتن از شهدا توي كامنت هاي وبلاگش

  چفيه يعني عشق

ولي بازم خبري نشد

ديگه كلافه شده بودم

يه شب به سرم زد از لج اون هم كه شده يه وبلاگ درست كنم

ولي نه وقتش رو داشتم و نه بلد بودم

يا علي گفتم و شروع كردم و شد پروانه ي مهاجر

..

چند روز بعد گمنام پيدايش شد

چقدر خوشحال شدم ؟. فقط خدا مي داند

گويا عزيزترين گمشده ام را پيدا كرده ام

 

اگرچه با آمدنش ديگر مي خواستم بساطم را تعطيل كنم

ولي ديگراني قصه گو آمون مهاجر سبز آمدند خواندند

ديدم حرفهايم را يكي دو نفري هستند كه مي خوانند

ماندگار شدم

.

برايم جالب بود . عالم مجازي

حارج از اينجا استاد بودم مثلا

 

و اينجا شاگرد كساني شدم

كه هم سن و سال دانشجوهايم بودند

اولين آن ها گمنام بود

 و بعد قصه گو آمد و نوشت:

 

تاهما بزن داداش. هيچي خونده نميشه

 

 آمون آمد نوشت :

 

وبلاگي به رنگ لباس هاي خاكي بسيجي ها داري و مسئوليتي سنگين

 

مهاجر سبز را مدت ها بود گم كرده بودم

اينجا پيدايش كردم دوباره

كامنت هايش تكانم ميداد

 

گمنام هم كه ديگه هيچي هر دفعه كه ميومد كامنت بارونم ميكرد

 

پارسال كه با نوشتن از شهدا توي آسمون ها سير ميكردم

 

  شهيد آويني رو خواب ديدم . گفت :

 

همه نوشته هاي گمنام رو مي خونم

 

يه روز كه گمنام گفت ديگه نميخواد بنويسه خوابي رو كه ديده بودم بهش گفتم

…….

 

نگو الان مدتيه توي كماست

و من هم بي خبر

وبلاگش رو سپرده بود به كس ديگري

امروز پس از كلي زحمت تونستم خبري ازش بگيرم

 

هم خوشحال شدم و نماز شكر خواندم و هم شرمنده

 

از اينكه اين همه دير خبر شدم

 

 نوشته بود :

 

 ؛من خواهرش هستم شكر خدا به هوش آمده و الان خوبه ؛

..

 

نماز شكر خواندم كه خدا وجود پربركت او را براي ما حفظ كرده است

 

كسي كه عطر و بوي شهدا را مي دهد و خواننده اش شهيد آويني است

 

 یا حق

آزادی

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام بر همه عزيزانم

اين روزها فرصت نداشتم به روز كنم فعلا اين مطلب جالب را داشته باشيد تا اگر عمري و توفيقي بود به روز می کنم

-----------------------------------------------------

 http://janbazweb.blogsky.com/

ای کاش آیندگان بدانند کشورشان چگونه حفظ شده است

پله‌های دانشگاه مجبور به ترک تحصیلم کرد  -- دشمنان در فکر جدایی جوانان از انقلاب هستند

یکی دو شب قبل از جانباز شدنم، خواب دیدم که خوابیده‌ام و هرچه تلاش می‌کنم نمی‌توانم از جایم بلند شوم...

جمله بالا بخشی از گفت‌وگو با سیدعزیزالله هاشمی، جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی و اهل شهرکرد است.

ادامه نوشته

قیمت عشق 2

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روز که به بیدل سر زدم و بحثی را که بر سر سهمیه و ... دیدم

بسیار رنجیدم و پست قبلی ام را نوشتم

صابر می گفت :

بابا ! این پستت رو طوری نوشتی که هر کس بخونه

 فکر می کنه منظورت من هستم.

 یعنی پروانه ی مهاجر  از پسرش گله دارد.

.....

یک بار دیگر که خواندم، دیدم راست می گوید !

گفتم : پسرم ! برای من همه فرزندان میهن ام

- حتی آن هایی که در ظاهر شبیه ما نیستند –

مانند عزیزان و بچه های خودم هستند.

 آن هایی که سن و سال شان به من نزدیک است

 خواهران و برادرانم هستند

و بزرگترها به منزله پدر ومادرم

گله ام از بزرگترهایی بود که به خیال خودشان به عنوانِ مثلا ... قدردانی !

برایمان – شهدا، جانبازان و ... - سهمیه قائل شده اند !

– گویی مشکل ما این بوده است که توانایی قبولی در دانشگاه را نداشته ایم-

.....

و از کوچکترهایی که سر این ناچیزها، گله می کنند و ...

بگذار در گوشه یک کلاس 50 نفری یادگار یک شهید یا جانباز کز کند

از همه – همکلاسی ها گرفته تا استاد و ...- زخم زبان بشنود

بابایش زخم کین دشمن خورده، فرزندش هم باید زخم زبان دوست را به جان بخرد

تا بالاخره تناسبی بین پدر و فرزند وجود داشته باشد

که بهشت را به بها دهندو به بهانه ندهند

----------------------------------------

قبلا یک بار در نمایشگاه کتاب بچه های بسیج توی سالن بزرگ دانشکده دیدمش

بسیار سرزنده و شاداب و فعال

کلی کمکم کرد، شاگردم نشده بود ولی مرا می شناخت

کتابها و سی دی هایی را که خریده بودم برایم فاکتور کرد و بسته بندی،

گذشت

......

چند روز بعد توی راهروی گروه به دیوار تکیه کرده بود

من هم با عجله می گذشتم

با دیدن من به زحمت تکانی به خود داد و سلامی،

از او رد شدم، ولی تصویر اش در ذهنم ماند

مگر همان دانشجوی چند روز پیش نبود !

...

چند دقیقه بعد که بر می گشتم هنوز همانجا بود

گفتم : دخترم مشکلی پیش آمده ؟! از من کمکی بر می آید؟

از سر ناچاری لبخند تلخی زد و گفت :

نه چیزی نیست.... ممنون

حرف های زیادی در دهانم خشکید

دیگر اصرار نکردم و گفتم :

به هر حال اگر فکر کردی لازم است با کسی حرف بزنی به من سری بزن

و .... رفتم

چهره معصوم و غم زده اش گوشه ذهنم مانده بود

...

چند روز بعد آمد گفت : می خواهم با شما صحبت کنم

وقت نداشتم و با عجله باید می رفتم

گفتم من تا آنطرف دانشکده می روم اگر اشکالی ندارد توی راه صحبت کنیم

در یکی از شهرهای اطراف، با مادرش تنها زندگی می کند

مادرش به شدت بیمار است

قبلا که دایی اش در همسایگی شان بوده مشکل کمتری داشته

با رفتن دایی به شهری دیگر

حالا حال مادر بدتر شده است

و  چند روز یکبار مجبور می شوند در بیمارستان بستری اش کنند

می خواهد انصراف بدهد

از مادر و بیماری اش که حرف می زند صدایش می لرزد

و وحشت از دست دادن همه چیزش – مادرش - را می توان به راحتی از حرف هایش دریافت

اصلا .... به مادرش که می رسد حرف هایش را گم می کند

حتی از گفتن بد حالی مادرش نیز هراس دارد

از زخم زبان های دیگران ......... از بی کسی شان

از برخورد مسئولین، وضعیت جامعه و خیلی چیزهای دیگر

حق را به او می هم

هیچ توجیهی برای ماندنش ندارم

هیچ درسی را تا به حال نیفتاده و مشروط هم نشده است

پیشنهاد می کنم که یک ترم مرخصی بگیرد به مادرش برسد

وقتی بهتر شد برگردد سر درس هایش

می گوید دیگر هیچ انرژی برایم نمانده

دیگر بریده ام ..... نمی توانم ادامه بدهم

خداحافظی می کنیم و می رود

قرار گذاشتیم سر فرصت بیاید تا ببینیم چکار می شود کرد

.....

گرچه این بحث آزارم می دهد

ولی نمیدانم چطور شد نوشتم

...

بقیه اش باشد برای پست بعد

دختر قصه گویم گفته بود عید شده و بهتر است

 وبلاگ را از این حال و هوا در بیاورم

قصد داشتم بقیه جریان حسین سلطانی را بگویم که کمی بخندید ...

ولی دیگر چه کنم که این مطالب خودش آمد

لابد مصلحتی بوده

جریان خنده دار شهادت حسین سلطانی باشد برای پست های بعد

چقدر خوب است آمون از بازدید کننده ها تشکر می کند

اجازه هست خواهرم از کار خوب شما من هم یاد بگیرم ؟