قیمت عشق 2
بسم الله الرحمن الرحیم
یک روز که به بیدل سر زدم و بحثی را که بر سر سهمیه و ... دیدم
بسیار رنجیدم و پست قبلی ام را نوشتم
صابر می گفت :
بابا ! این پستت رو طوری نوشتی که هر کس بخونه
فکر می کنه منظورت من هستم.
یعنی پروانه ی مهاجر از پسرش گله دارد.
.....
یک بار دیگر که خواندم، دیدم راست می گوید !
گفتم : پسرم ! برای من همه فرزندان میهن ام
- حتی آن هایی که در ظاهر شبیه ما نیستند –
مانند عزیزان و بچه های خودم هستند.
آن هایی که سن و سال شان به من نزدیک است
خواهران و برادرانم هستند
و بزرگترها به منزله پدر ومادرم
گله ام از بزرگترهایی بود که به خیال خودشان به عنوانِ مثلا ... قدردانی !
برایمان – شهدا، جانبازان و ... - سهمیه قائل شده اند !
– گویی مشکل ما این بوده است که توانایی قبولی در دانشگاه را نداشته ایم-
.....
و از کوچکترهایی که سر این ناچیزها، گله می کنند و ...
بگذار در گوشه یک کلاس 50 نفری یادگار یک شهید یا جانباز کز کند
از همه – همکلاسی ها گرفته تا استاد و ...- زخم زبان بشنود
بابایش زخم کین دشمن خورده، فرزندش هم باید زخم زبان دوست را به جان بخرد
تا بالاخره تناسبی بین پدر و فرزند وجود داشته باشد
که بهشت را به بها دهندو به بهانه ندهند
----------------------------------------
قبلا یک بار در نمایشگاه کتاب بچه های بسیج توی سالن بزرگ دانشکده دیدمش
بسیار سرزنده و شاداب و فعال
کلی کمکم کرد، شاگردم نشده بود ولی مرا می شناخت
کتابها و سی دی هایی را که خریده بودم برایم فاکتور کرد و بسته بندی،
گذشت
......
چند روز بعد توی راهروی گروه به دیوار تکیه کرده بود
من هم با عجله می گذشتم
با دیدن من به زحمت تکانی به خود داد و سلامی،
از او رد شدم، ولی تصویر اش در ذهنم ماند
مگر همان دانشجوی چند روز پیش نبود !
...
چند دقیقه بعد که بر می گشتم هنوز همانجا بود
گفتم : دخترم مشکلی پیش آمده ؟! از من کمکی بر می آید؟
از سر ناچاری لبخند تلخی زد و گفت :
نه چیزی نیست.... ممنون
حرف های زیادی در دهانم خشکید
دیگر اصرار نکردم و گفتم :
به هر حال اگر فکر کردی لازم است با کسی حرف بزنی به من سری بزن
و .... رفتم
چهره معصوم و غم زده اش گوشه ذهنم مانده بود
...
چند روز بعد آمد گفت : می خواهم با شما صحبت کنم
وقت نداشتم و با عجله باید می رفتم
گفتم من تا آنطرف دانشکده می روم اگر اشکالی ندارد توی راه صحبت کنیم
در یکی از شهرهای اطراف، با مادرش تنها زندگی می کند
مادرش به شدت بیمار است
قبلا که دایی اش در همسایگی شان بوده مشکل کمتری داشته
با رفتن دایی به شهری دیگر
حالا حال مادر بدتر شده است
و چند روز یکبار مجبور می شوند در بیمارستان بستری اش کنند
می خواهد انصراف بدهد
از مادر و بیماری اش که حرف می زند صدایش می لرزد
و وحشت از دست دادن همه چیزش – مادرش - را می توان به راحتی از حرف هایش دریافت
اصلا .... به مادرش که می رسد حرف هایش را گم می کند
حتی از گفتن بد حالی مادرش نیز هراس دارد
از زخم زبان های دیگران ......... از بی کسی شان
از برخورد مسئولین، وضعیت جامعه و خیلی چیزهای دیگر
حق را به او می هم
هیچ توجیهی برای ماندنش ندارم
هیچ درسی را تا به حال نیفتاده و مشروط هم نشده است
پیشنهاد می کنم که یک ترم مرخصی بگیرد به مادرش برسد
وقتی بهتر شد برگردد سر درس هایش
می گوید دیگر هیچ انرژی برایم نمانده
دیگر بریده ام ..... نمی توانم ادامه بدهم
خداحافظی می کنیم و می رود
قرار گذاشتیم سر فرصت بیاید تا ببینیم چکار می شود کرد
.....
گرچه این بحث آزارم می دهد
ولی نمیدانم چطور شد نوشتم
...
بقیه اش باشد برای پست بعد
دختر قصه گویم گفته بود عید شده و بهتر است
وبلاگ را از این حال و هوا در بیاورم
قصد داشتم بقیه جریان حسین سلطانی را بگویم که کمی بخندید ...
ولی دیگر چه کنم که این مطالب خودش آمد
لابد مصلحتی بوده
جریان خنده دار شهادت حسین سلطانی باشد برای پست های بعد
چقدر خوب است آمون از بازدید کننده ها تشکر می کند
اجازه هست خواهرم از کار خوب شما من هم یاد بگیرم ؟