طلب
عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
بی ماه افروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داد تمامی می زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامی می زنم
هرچند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی می زنم
دانم سرآرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم
با آنکه از وی غایبم وز می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم
+ نوشته شده در جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴ ساعت ۹:۴۴ ق.ظ توسط مهاجر
|